امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

اولین مروارید گل پسرم

      دندون دندون آی دندون   دندون اول اومد  پسرم اولین دندونشو 4 شهریور ماه درست وقتی 5ماهه و 10 روزه بود درآورده بود. خونه باباجونی بودیم که مامان متوجه 1 تیزی لطیف تو ردیف پایین دهنت شدم و فهمیدم دندون کوچولوت داره میاد. مامان 1 جیغ کوچولوی شاد کشیدم و باباییرو هم مطلع کردم. چون کس دیگه ای هم نبود -خاله جون ها رفته بودن قم- تا اومدن باباجونی صبر کردیم و وقتی اومد مامان خبرشو دادم و باباجون هم تبریک گفت. ولی پسرم خوشحال تر از همه من بودم آخه تو که نمیدونی دیدن مراحل رشد و به اصطلاح قد کشیدن بچه چه لذتی داره! 20 روز بعد هم برات دندونی پختیم که چن تایی عکس ازش میذارم         &...
26 اسفند 1392

پسرم 1 سال و ا ماهگیت مبارک

26 فروردین 92. ل ابلای این مرتب کردن وبلاگ تا یادم نرفته 1سال و 1ماهه شدن پسرمم بهش تبریک بگم  ناناز ما 1 ماه دیگه بزرگتر شد...فداش بشم الهی. به همین مناسبت 3نفری رفته بودیم ددری و گردش که کلی هم بهمون خوش گذشت. 1 تاب شورتم براش خریدیم که وقت نشد تنش کنم و عکس بگیرم.                                                                              راستی گلم یکی دو روزیه تن تن پیپ میکنه. هرچی هم مر...
26 اسفند 1392

اولین حرفهای مامانی

23 فروردین 92. سلام گل پسرم.الان که مامانی اینارو ثبت میکنم شما 29 روز از 1سالگیت گذشته. راستش مامانی یکم دیر به فکر نوشتن خاطراتت "البته به صورت الکترونیکی " افتادم.ولی خب   ...
26 اسفند 1392

قلب ما

22 اردیبهشت 92. گلم که این روزها غذا خوردن تو همه فکر و ذکر مامانی شده سلام علیکم. امشب شکر خدا 1کم گوشت ماهی خوردی و مامانی خوشحالم. البته اولش که نمیخوردی.. همش از دهنت میریختی بیرون و من ناراحت بودم ولی بابایی گفت حوصله کن من میدم میخوره.ما شام خوردیم و بعدش بابایی 1کمی باهات بازی کرد و چند لقمه سرپایی بهت داد و بعدشم بببعی تو از کمد خاستی و برداشتی و به هوای بازی با اون غذاتو تا ته خوردی و ما کلی ذوقیدیم   دست بابای مهربون درد نکنه که به فکر پسریه. ایشالله گل پسرم بزرگ شه و محبت های بابا و مامانی رو جبران کنه   . دیروز هم که جمعه بود و بابا نرفت مغازه و پیشمون موند. مراقب تو بود و من هم فرصت کردم و 1کم ...
26 اسفند 1392

یادی از روزهای گذشته

24 اردیبهشت 92.     سلام پسرم.میدونی این عکس مال چه وقتیه؟ نه؟ مامان هم دقیق نمیدونم  شاید نزدیک 2 ماهگیت. یادش بخیر .من و بابایی میبردیم میذاشتیمت تو تختت و تو اون موقع ها حتی غلت هم نمیزدی...همینطوری دراز می کشیدی و با چشمای کنجکاوت اطرافتو می کاویدی. یا بابایی آویز تو کوک میکرد و تو با دقت به صدای آهنگش گوش میدادی و به چرخشش نگاه میکردی.  یاد آویزتم بخیر .آویزی بود ...با اون دستای نازت کشیدی و شکوندیش البته هنوز 1 طرفش سالمه و به دیوار اتاقت. بله گلم روزگارانی داشتیم ما 3تا .کوچیک تر که بودی شب ها اونقدر سخت میخوابیدی که نگو. بعضی شب ها باید تو بغلمون می گرفتیمت و تو خونه می گشتیم تا تو بخوابی. یا بای...
26 اسفند 1392

گلی بنام

30 اردیبهشت 92. این  گلی که مشاهده میشود نوع جدیدی است از خانواده گل ها به نام "امیرعطا" که حدود 1سال و 2ماه و 5 روز پیش در دل بابایی و مامانیش شکفته و عطر دل انگیزش هر لحظه مشام آنها را می نوازد. "امیرعطا" نوع نایابی از گل هاست که فقط و فقط مال بابا و مامانشه و هرروز با بیشتر شکفتن دلبری هایش هم از بابا و مامان بیشتر می شود    آنها عاشق گلشان هستند و تمام سعی شان را می کنند تا به نحوی شایسته از این گل نایاب نگهداری کنند. البته که در این راه سخت و بسیار سخت از خدای مهربان کمک می طلبند. و امید بسته اند به لطف بیکرانش تا بیاید روزی که به ثمر نشستن گلشان را شاهد باشند. انشالله. ......   ...
26 اسفند 1392

شب آرزوها

27 اردیبهشت 92. قربون اون روزات بره مامانی که هنوز باید کلی بالش می چیدیم دورت تا بشینی: جانم گل پسرم. حالا کلی بزرگ شدی و پا به پای ما راه میای. خدارو شکر. امشب که شب آرزوهاست از خدا برات بهترین هارو خواستم پسر گلم. برای تو و همه دوستای گلتم سلامتی و عاقبت خیری که از هر چیزی مهم تره. الهی که مامان و بابا 1 روزی پسر نازشونو تو مدارج بالای دینی و علمی و اخلاقی ببینن. الهی آمین.   ...
26 اسفند 1392

1 مریضی بد

10 خرداد 92. پسر نازم حدودا 11 روزی میشه که مامان به وبلاگت سر نزدم و مطلبی هم ننوشتم... راستش فکر میکردم الان که بیام کلی پیغام از دوستات ببینم که چرا نیستین و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   ولی ظاهرا اونقدری که من نی نی وبلاگو جدی گرفتم ...... بی خیال! شاید اصلا متوجه غیبت مون نشده باشن. خدا هفته ای رو که گذشت سر هیچ مادر دیگه ای نیاره که خیلی سخت گذشت. عطای نازم مریض شده بودی و 1 هفته تموم به قول معروف تو بستر بیماری بودی   5شنبه شب پیش 3تایی رفتیم 1 دوری بزنیم و هوایی بخوریم که  تو رو هم سوار 3 چرخه ات که تازه خریده بودیم کردیم ولی همش نق زدی .من و بابایی هم فکر می کردیم لالا داری . وسط راه هم که شروع کردی ب...
26 اسفند 1392